paskalipto

رفیق نیمه راه نباش،نارو نزن،دروغ نگو.حتی اگر قرار است ببازی!

سلام .چند روزی رفتم سفر کاری! اما هم فال بود و هم تماشا.

رفتم لیسانسمو بگیرم واسه تحویل دادن به پدر جاسبی!همونطور که خواجه حافظ شیرازی

هم می دونه! از شما چه پنهان من سالها قبل در دانشگاه اصفهان درس می خوندم.

(سال ها قبل یعنی بین سال های ۶۳ تا ۶۸.) از اون به بعد دو با دیگه رفتم اصفهان و این

دفعه سوم بود.وهمین دیر به دیر رفتن به یه جایی است که آدم تغییراتشو می بینه.

اصفهان و دانشگاهش برای من یه حس نوستالژیک قوی به همراه داره چون بخش اعظم

شیرین ترین ایام جوانی ام را اونجا گذروندم.و دست مریزاد به شهرداری اصفهان. کاش یه

 کم از این کارا رو توی ام القرای جهان اسلام،پایتخت معنوی ایران،شهر بهشت (و ده ها

اسم دیگری که روی مشهد گذاشته اند) انجام می دادند تا وقتی میریم جا های دیگه

حسودیمون نشه - اصلا یکی از دلایلی که من سفر برون مرزی نمی رم ندیدن همین

تفاوت ها و حسودی نکردنه!.)

علی ایحال باز تعریف مفاهیمی مثل پل خواجو،۳۳ پل،کوه صفه، چار باغ تکه پاره،

زاینده رود کم آب و.... حال خودش رو داشت. لطف دیگری که این سفر داشت 

ملاقات پسرم بود که در اصفهان سرباز است .

بعد عازم زیارت سهراب سپهری شدیم به کاشان. دیوانه شدم وقتی در تمام کاشان

ردی از سهراب نبود . او که با صراحت می گفت:"اهل کاشانم.." از چند نفر نشانی از

 سهراب گرفتم و او را در دیار خویش "تنها " یافتم، که هم ولایتی هایش نمی شناختندش.

تف بر روزگار .

می دانستم در "مشهد اردهال" دفن است. راهی انجا شدیم در حالی که یک تابلو راه نما

در راه نبود.با سختی اردهال را پیدا کردیم و تاسفم بیشتر شد که دیدم در آنجا هم غریبانه

 خفته در زیر سنگی سیاه بی هیچ نشانی و یادمانی. می گفتند سنگ قبر سهراب را

استاد فقید رضا مافی نوشته ولی در اثر بی کفایتی عده ای در جریان باز سازی حرم

امام زاده محل دفن سهراب، کامیونی از روی آن عبور کرده تا آن خط درجه یک جایش را

به خطی نه چندان دلچسب بدهد نه در شان سهراب.آمدم بیرون امام زاده تا قدمی بزنم .

 در همان چند دقیقه چند ماشین را دیدم که از در و همسایه سهراب آدرس او را می گرفتند.

به خودم گفتم مردم که سهراب را دوست دارند گیرم که متولیان امام زاده او را ارج ننهند.

چیزی از عظمت سهراب کم نمی شود.او را در غربتش وا گذاشتم تا چینی نازک تنهایی اش

 را نشکنم.قبلش به دیدار باغ فین کاشان رفته ام . در راه فکر می کردم چند بار دیگر قرار

 است تاریخ سیاسی این سرزمین در کاشان رقم بخورد؟ امیر کبیر، ایت الله کاشانی. اینها

دو نام نیستند فقط .تصورش را بکنید اگر امیر کبیر فرصت می یافت کارش را به سامان برساند

 الان ما کجای دنیا ایستاده بودیم؟ یا اگر جنبش ملی شدن نفت سامان درستی می یافت

و محمد مصدق تنها نمی ماند الان کجا بودیم؟ دیدن تندیس بزرگمرد تاریخ ایران در حالیکه

جلاد در حال رگ زدن اوست،حالم را منقلب می کند و از حمام فین بیرون می آیم.

 (این مهد علیا مادر ناصر الدین شاه هم عجب سوفیا لورنی بوده برای خودش در زیبایی!.

 وای که سیاستمدار زیبا هم نعمتی است)

در کاشان اسم امیر کبیر خیلی به چشم می خورد و این معنی را در ذهن متبادر می کند

که باقی ماندن اسامی در تاریخ با سفارش حسن و حسین نیست!!!چون اسم چشمگیر

دیگری نمی بینم.

از مقبره سهراب میزنم بیرون به سمت دلیجان.در راه به روستای جاسب می رسم زادگاه

بابا جاسبی خودمان.در مسیر تهران اول و وسط و آخر وکناراتوبان تهران ساوه اینقدر عوارض

 ازمان می گیرند که می مانم حیران.تهران را سریع رد می کنم به طرف مشهد دم غروب

می رسم به آرادان. تابلویی زده اند در ورودی شهر:"به زادگاه رییس جمهور مکتبی

محمود احمدی نژاد خوش آمدید". اسم ها همیشه در تاریخ خواهند ماند.

                  نام نیکی گر بماند ز آدمی به کز او ماند سرای زر نگار.

                     آخرش رسیدم مشهد دیگه. اینم شد سفر نامه؟

                   روح ناصر خسرو شاد با آن حوصله در حد المپیکش! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بعد از ۲۱ سال از اخذ لیسانس،با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم

دوباره بریم دانشگاه!رفتیم ارشد امتحان دادیم اما فقط من قبول شدم

البته انگیزه من فقط گریز از روزمرگی است. نمیدونم می تونم یاد

دوران قبلی دانشجویی ام رو زنده کنم؟

                گیرم که فلک همدم و همراز آید

                 ناسازی دهر بر سر ساز آید

                 یاران موافق از کجا جمع شوند

                 این عمر زکف رفته کجا باز آید؟

دعام کنید...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 

درکشوردیگران:

 ابتدا یک ساختمان اداری می سازند با چندین مسیر و درب ورودی

و بعد توسط دوربین میزان رغبت و استفاده اکثریت مراجعه کنندگان

به هر یک از مسیر ها را می سنجند تا در ساخت سایر اماکن از همان

الگو که مردم بیشتر استقبال کرده اند استفاده کنند

در کشور ما:

 درب های ورودی را در جا هایی تعبیه می کنیم تا مردم عادت ورود

از نرده ها و پنجره ها را از یاد نبرند.

در کشور دیگران:

همه محوطه یک پارک را چمن کاری می کنند سپس از روی رد پاها

محل تردد مردم را تشخیص داده و سنگفرش می کنند.

در کشور ما :

بنا به سلیقه ای سنتی مسیرهای سنگفرش یا آسفالت را آنقدر

پیچ و تاب می دهند تا مردم مجبور شوند از روی چمن عبور کنند

آنوقت چند نفر را مامور می کنند که هی تذکر بدهند و چندین تابلو

نصب می کنند که :

          "به فرزندان خود بیاموزیم روی چمن راه نروند".

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

   امشب فیلم ۴۰سالگی را دیدم.من منتقد فیلم و سینما نیستم اما

             یک چیز در این فیلم خیلی برایم جالب بود :

دختر و پسری با وجه مشترک اشتیاق به موسیقی،عاشق هم اند

 اما پسر راهی فرنگ می شود و دختر به عقد یک قاضی جوان در

می آید که بعد ها کارش را رها می کند و می شود کارگزار بورس.

بعد ها پسر از فرانسه به ایران باز می گردد این بار در کسوت یک

رهبر ارکستر و از قضا زن می شود مدیر برنامه اش.دیدارها تازه

می شوند و هراس به دل شوهر زن می افتد از ترس از دست رفتن

 زندگی اش.اما در پایان، زن به آرزوهای قلبی اش و به آنچه و آنکه

روزگاری برایش مقدس بوده اند پشت می کند تا زندگی در کنار

یک شوهر در گیر در حساب و کتاب و زمخت و بی هیچ سلیقه و

احساس مشترک را فقط به دلیل حفظ زندگی ۲۰ ساله اش ادامه

دهد. چقدر آدم ها با هم متفاوت اند.

کسانی را می شناسم که به خاطر رسیدن به آرزو های دور و

درازشان به یک زندگی ۲۰ ساله پشت کردند و رفتند....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آدم فقط از چیز هایی که اهلی کند می تواند سر در آورد.انسانها دیگر ،

برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر

و آماده از دکان ها می خرند اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند،

                        آدم ها مانده اند بی دوست!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دختری دلش شکست

رفت و هر چه پنجره

رو به نور بود

بست.

*

رفت و هر چه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه زباله ریخت

پشت در گذاشت

*

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاک روبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

*

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را

به خانه برد

*

سال هاست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سالها ست

عاشق است

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

معلمی به اعتباری شاید -به ویژه در زمان حاضر- نوعی دروغ گفتن به

خودم باشد چرا که به عادت دیرینه همیشه سعی کردم بچه ها را به

نصایح دلسوزانه اندرز دهم که چنین کنند و چنان نکنند غافل از این که

خودم در زندگی شخصی ام بنا به مناسبات غالب اجتماعی

نمی توانستم آنچه می نمایم باشم! من در حالی از این ضمیر پاکان

می خواستم که به هم مهربورزند،دروغ نگویند،به ندای دل لبیک

بگویند،هرزه نپویند که اجتماع پیرامون شان درست به فاصله یک

دیوار آن سوتر،همه با لبخندی به لب و دشنه ای نهان کرده در پشت

 و مترصد فرو نشاندن در قلب آنکه به او می خندند،و دروغ پردازی

هایی به ضمانت قسم حضرت عباس!و ریاکاری هایی تا مرزفریب

 تمنای دل،و هرزه پویی هایی تا دامنه های روزمرگی هی مالوف،

همه بافته های مرا پنبه می کنند.و من می دانم و آنها هم زیرک تر

 از آن اند که گمان کنم نمی دانند و نمی فهمند! و از خود می پرسم

 زمانی که آن هاگوش به من دارند در دل های مردد شان چه

قضاوتی می کنند و مرا تا چه درجه غرق در بلاهت خود ساخته ام

 می پندارند؟قصد می کنم به خود و به آن ها دروغ نگویم دیگر.

 اما در خود می مانم که پس چرا این همه سال به مدرسه

بکشانیم شان حال که همه آموختنی ها را می توان در تراشه ای

جای داد و در بزنگاه ها از آن بهره برد؟در خود می مانم

                            چون خر لنگی درگل!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سال ها پیش دوستی کتاب ارابه خدایان را به من امانت داد تا بخوانم و برگردانم! چنین

کردم اما مدت ها ذهنم را مشغول کردم به چیزی که بنیان های اعتقادی ام را نشانه

گرفته بود و هنوز هم دست از سرم بر نداشته تا جایی که گاهی آرزو می کردم

کاش آن را نخوانده بودم! این کتاب چاپ سال ۱۳۵۸ بود و بعد ها در زمره کتاب های

نایاب قرار گرفت. اما با کمال حیرت -در حد بیرون آمدن چشم از حدقه-دیروز دیدم

 که کتاب مذکور تجدید چاپ شده آن هم در دولت دهم!برای آن پاسخی نیافتم الا این که

                      سیاست یعنی رام کردن اسب وحشی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

فلسفه روزهای تعطیل چیست؟ اصولا بشر پس از چند روز کار ،

نیازمند تعطیلی و استراحت است و به همین دلیل در تقویم همه

کشور ها چیزی به نام "تعطیلات آخر هفته" خود نمایی می کند.

این که کیفیت تعطیلات در کشورما چگونه است و آیا کمکی به

تجدید قوا و گشایش خاطر آحاد جامعه می کند یا خیر هدف این

 نوشتار نیست.بلکه می خواهم از زاویه ای دیگر به این مقوله

 نگاه کنم و آن هم تعطیلی روزهای خاصی از سال بنا به

"گرامیداشت" یک مناسبت است .در تقویم کشورمان روزهای

زیادی داریم که به ارج نهادن به رویدادی و یا شخصیتی از آن

یاد شده و برخی به دلیل اهمیت مضاعف شان، تعطیل رسمی اند،

تا همیشه در یاد ها بمانند.

در خبر ها آمده بود که در صورت تصویب نهایی تعطیلی ۳ روزه

عید فطر، تعطیلات ۲۹ اسفند و ۱۲ فروردین متعاقباً حذف خواهند

 شد.بد نیست قانون گذاران محترم قدری در این نکته تعمق کنند که

این دو روز ،هر یک یاد آور یک رویداد منحصر به فرداند که

می بایست در اذهان ملت ما باقی بمانند. ملی شدن صنعت نفت

درروزگار خود، اهمیتی کمتر از داستان امروز انرژی هسته ای

 نداشته است و حتی الگویی برای مبارزات سیاسی کشور های

دیگردر آن سال ها بوده است. نیز درسی است برای همیشه تاریخ

که در اثر استقامت ملی می توان دماغ استعمار پیری چون انگلیس

را به خاک مالید -که امروز هم یکی از طرفین دعوای هسته ای با

ماست-.براستی حذف چنین روزی از تقویم ما به خوشنودی او ختم

نخواهد شد؟ ۱۲ فروردین هم یاد آور بزنگاهی در تاریخ ماست.

چگونه است که در جمهوری اسلامی،روز جمهوری اسلامی حذف

شود؟اگر حتی مجبوریم تعطیلات عید فطر را بیفزاییم،چاره ای

دیگربیندیشیم .من نمی دانم چه چاره ای،اما اندیشمندان حتماً

می دانند،اگرطرف سوال قرار گیرند ! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

" ...گاهی شخصیت مردم یک شهر خدشه دار می شود،آن هم به

خاطر استفاده بد از لهجه شان...

...نه تنها مردم اصفهان که حتی استاندار اصفهان هم نسبت به

استفاده بد از لهجه اصفهانی در مجموعه در مسیر زاینده رود

اعتراض کرده است..."  خراسان پنجشنبه چهارم شهریور 89

بر خلاف خبر فوق که مبین یک نوع تعصب به لهجه است

اما من می خواهم از نوعی برخورد دیگر که به تعبیری

"خودسانسوری لهجه ای" نام گذاری اش می کنم ،سخن بگویم.

به عنوان کسی که به دلیل موقعیت های کاری و تحصیلی ام

سالیان متمادی با ایرانیانی از شهر های مختلف حشر و نشر

داشته ام ، بجز درمیان اقوام ایرانی غیر فارسی زبان- مثل

ترک ها که مجبورند با ما به فارسی صحبت کنند-هیچ کجا مثل

خراسانی ها لهجه خود را با یک لهجه "مونتاژ" شده از گویش

مظفرالدین شاهی(تهرانی)معاوضه نمی کنند!نیاز به تفحص زیادی

ندارد. حتی اگر اهل سفرنیستید می توانید سراغ زایران امام

رضا(ع) را بگیرید و در یک برخورد متوجه شوید که بدون

شرمندگی به لهجه های اصفهانی،شیرازی،یزدی و... صحبت

می کنند.لهجه در حقیقت میراثی ازنیاکان ماست.چرا باید به

خود اجازه دهیم که فکر کنیم آن ها به اندازه ما نمی فهمیده اند؟

اگر گمان می رود صحبت کردن به لهجه نیشابوری،سبزواری

یا تربتی ، و در مقیاسی وسیع تر،خراسانی -که به تعبیری

نزدیک ترین لهجه به فارسی اصیل است -خلاف عرف است،

چرا خلاف عرف های دیگر نظیرانواع آرایش مو و مد های

لباس را به سرعت هضم می کنیم؟ از منظری دیگر فتحه،

ضمه یا کسره چه اعتباری به کلمه می دهند که مثلا"رفتم" به

ضم" ت " با "رفتم" به فتح "ت" باید مبین شخصیت آدم باشد!؟

هنوز هم بر این باورم که شخصیت آدم ها به نحوه مواجه شدن

آن ها با موقعیت ها ، به حرمت نهادن به دیگر آفریده های خدا،

و به میزان حقی است که برای دیگران قائل است نه به لهجه او.

چه بسا رفتار یک روستایی ساده دل خوش قلب و البته با لهجه

خاص خودش به چرب زبانی یک آدم هفت خط با لهجه شیرین!

تهرانی،صدها مرتبه شرف دارد. بیایید خودمان باشیم،

                بی تعارف، بی تکلف!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

همه ما بی شک خدایی داریم که خصوصا در گرفت و گیرهای

زندگی، او را یگانه پشتیبان خود می دانیم .گاهی دو نفر با هم

مخاصمه می کنند و وقتی زورشان به یکدیگر نرسید،حریف را

به خدای خود حواله می دهند تا حسابش را کف دستش بگذارد.

در چنین حالی این سوال پیش می آید که :مگر خدای آدم ها با

هم فرق می کند؟به تعبیر من آری.وجدان هر آدمی در حقیقت

نماینده خدای اوست.آدمی که در زندگی فقط خودش را می بیند

ودوست دارد تمام هستی را برای خدمت به منافع فردی اش

بسیج کند،خدایی دارد که فقط باید بیماری اورا شفا دهد،

قرض های او را بپردازد، دشمن او را نابود کند،و ...

اما کسی که دلی به وسعت دریا دارد از خدایش می خواهد

تا همه کسانی را که دوستشان دارد و همه آفریده های

پروردگار در سلامت و آسایش بزیند و او اسباب دردسر کسی

نشود.به تفاوت دعا های صحیفه سجادیه و دعا های خودمان

توجه کنیم موضوع دست مان می آید که از کدام گروهیم!

پس بی خود خدای عالمیان را که یکی هست و نیست الا او، در

حساب و کتاب های شخصی و بده بستان های روزمرگی مان

هزینه نکنیم تا وقتی خواهش های پلیدمان برآورده نشد حتی در

دل، به بزرگواری او شک نکنیم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط محمد  |