X
تبلیغات
paskalipto

paskalipto

رفیق نیمه راه نباش،نارو نزن،دروغ نگو.حتی اگر قرار است ببازی!

آنچه تا این شماره خواندید خاطرات سال های  تحصیل ابتدایی من بودند.چیز

 بیشتری یادم نمی آید الا خاطرات جسته و گریخته ای که یا خیلی ارزش

بازگویی ندارند و یا آنقدر از آنها نمی ماند بعد از عبور از زیر تیغ خود سانسوری!

( چون هر چیزی را که نمی توان به زیور طبع آراست.وقتی ما حرف می زنیم

خیلی راحت می توانیم چشممان را سفید کنیم و بگوئیم: کی؟ من؟

اصصصصلا.ولی وقتی چیزی را می نویسیم و منتشر می کنیم فقط

توانایی های خیلی خاص می خواهد! که زیرش بزنیم. و من هم الحمدلله

 سیاستمدار نیستم که آراسته به چنین ظرایفی باشم.) بگذریم.

آنچه در پی خواهم نگاشت خاطرات دوران راهنمایی است یعنی

سال های منتهی به انقلاب.اوج راهپیمایی ها، تعطیلی مدارس،سقوط

رژیم شاه،پیروزی انقلاب و آغاز جنگ.مقطعی که نوجوانی ما را به شدت

تحت تاثیر قرار داد آنهم در یک شهر کوچک مذهبی. مدرسه ما در کوچه ای

واقع شده بود که از دو طرف منتهی به خیابانی به نام "گل" بود، با بلواری

 در وسط، پر از گل و درختچه های کاج.انتهای این خیابان به "باغ ملی "

ختم می شد که با انبوهی از پله های سنگی، بسیاراز خیابان مرتفع تر

 می نمود.کنار این باغ ملی سینما مولن روژ واقع بود و داخل آن هتلی

 که مجهز به "بار مشروب فروشی "بود.( البته ما به چشم خودمان ندیدیم.

دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ)از کوچه که وارد مدرسه می شدیم،یک "رمپ"

 - سرازیری – ما را به پایین هدایت می کرد. حیاط دو بخش شمالی و

جنوبی داشت که در بخش شمالی  که چند پله مرتفع تر بود ،یک ساختمان

 نسبتا نوساز دو طبقه واقع بود و در بخش جنوبی  یک ساختمان قدیمی

با نمای آجری و یک طبقه.کلاس ما مشرف به حیاط ورزش بود و از آنجا که

معلم ورزش ما بسیار خوش تیپ بود لذاست که معلم فارسی ما که آن

زمان خانمی مجردو نسبتا زیبا بود و به شیوه مرسوم قبل از انقلاب لباس

 می پوشید، تمام زنگ"فارسی" را به گفتگو های شیرین فارسی زبانانه!

با معلم ورزش خوش تیپ مدرسه مان می گذراند.( واین نتیجه اش است

که من حالا نمی توانم مثل داستایفسکی مطلب بنویسم! همین کارا

رو می کنن بعضی از معلم نما ها! که استعداد های دانش آموزان هدر

می رود. البته از حق نمی توان گذشت که "گفتگوی فارسی زبانانه "

مان در حد بازی های آسیایی تقویت شد .یک معلم علوم داشتیم به

نام آقای سیاری( نه اینکه اسم آن دو معلم یادم رفته باشد. نخیر!

"ممیزی" کردم تا "فارسی را پاس بدارم." )که مردی جالب بود .

 دو تا سئوال که میپرسید ناگهان فیوز می پراند و فوری کمربند چرمی اش

را می گشود و می افتاد به جان ما مثل افتادن به جان اسب!.ساعتی بند

فلزی داشت که در اثر حرکات موزون ایشان هنگام افتادن به جان ما ، از

دستش باز می شد. در اینجا دو گزینه پیش روی آقای سیاری بود، گزینه

الف: ساعت را مجددا به دست می بست که معنی اش این بود که چند

ضربه بیشتر نوش جانمان نمی شد و گزینه ب : ساعت را روی میز

می گذاشت که مترادف بود با تغییر رنگ پوست بدن ما به بنفش بادمجانی !

بعد ها فهمیدم که پیشرفت شگفت آور من در درس فیزیک مرهون درس علوم

آن سال مان بود. مثلا بعد ها که "قانون سوم نیوتن " را خواند م یاد "عمل" آقای

 سیاری و "عکس العمل " خودمان افتادم که در مقدار "مساوی" و در "جهت"

عکس هم بودند.( یعنی ما با همان سرعتی که او به سویمان خیز بر می

داشت،بطرف مخالف می جهیدیم بلکه جان بدر بریم!)خیلی زود سال اول را

به پایان برده و راهی کلاس دوم شدم.این سال مصادف با اوج گیری مبارزات

 مردمی بود. روزی عده ای جوان خشمگین که صورت های خود را پوشانده

بودند،به مدرسه ما هجوم آوردند تا عکس های شاه را معدوم کنند. این

وضعیت برای من  که پسر بچه ای 12 ساله بودم ،بسیار نا متعارف بود.

 بنابر این برای گریز از این وضع به سمت "کارگاه" مدرسه  دویدم.درب

کارگاه قفل بود و من گیر افتاده بودم و چون نیاز به یک شلوار تمیز! داشتم ،

یاد پدر بزرگ یزدی ام افتادم

                                                                                     ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اولین روز مدرسه

"به دعوت دوست خوبم حاج مهدی سامعی،، از اولین روز مدرسه می نویسم."

اول مهر ماه 1351. دبستان 25 شهریور تربت حیدریه.

صبح زود از خواب بر می خیزم.آفتاب دلچسبی از پنجره به داخل اطاق

می تابد و خنکای صبحگاه پاییزی را، قابل تحمل می کند.پرندگان روی

شاخه های تو در توی درختان چنان غلغله ای به راه انداخته اند ،گویی

 اول مهر را به شادمانی نشسته اند.یادم نمی آید کیفی داشته ام که

بر دارم یا چون سال های بعد ،کتاب ها را با "کش" بسته ام؟ می روم

سراغ عباس ،پسر همسایه مان، که بابایش علاوه بر بابای او

"بابای مدرسه" ای هم هست. با هم راه می افتیم. مدرسه مان

ته کوچه ای است که ما سر خیابانش منزل داریم.

(با این نحوه آدرس دادن حیف شد من راهنمای تور نشدم!).

             زنگ می خورد و ما را به صف می کنند.

                   - صف، واژه نه چندان خاطره انگیزی که سال هاست با ماست-

چند تا از بچه های کلاس پنجمی ، مبصر ما کلاس پایینی ها هستند.

مراسم پرچم و سرود شاهنشاهی را اجرا می کنند.من با دهن بسته !

آواز می خوانم. مبصرمان می فهمد و تذکر می دهد.

                         -به جان خودم فقط تذکر داد-

پس از اجرای مراسم و در افشانی مسئولان، صف ها که به سمت

کلاس ها می روند. کلاس ما یک پنجره چار لنگه بزرگ به حیاط دارد

و درست کنار پنجره،راه رو باریکی است که درخت کاج پیری درآن روزگار

 می گذراند .معلم کلاس اولمان خانم "شیوخ" است. دلم برای خانه

تنگ است. حرف های او را نمی فهمم. منتظر "زنگ خانه ها، به لحظه

شماری افتاده ام. زنگ که می خورد منتظر عباس نمی مانم.تا خانه

می دوم. مادرم به عادت دیرین ،سماور را کنار حیاط گذاشته و فرش

پهن کرده. مرحوم پدرم از راه می رسد. خود شیرینی ام گل می کند

 و "چغلی" مبصرمان را می کنم و می گویم: یه کشیده به من زد!

 اولین دروغ دوران مدرسه ام را می گویم.- و سال هاست از این

دروغ عذاب می کشم- مرحوم پدرم گوشی تلفن را بر می دارد و

به آقای حسنی ، مدیر مدرسه مان زنگ می زند و گله می کند.

عصر را به بازی می گذرانم .هوا کم کم تاریک می شود .- دوستان

هم سن و سال من می دانند که آن سال ها هوا که تاریک می شد

 مردم می چپیدند توی خانه هایشان و ساعت 10 شب ، کسی در

خیابان نبود الا پاسبان کشیک.-ببه صرافت می افتم وسایلم را جمع

و جور کنم. وای مداد رنگی هایم نیست!آنها را در مدرسه جا گذاشته ام.

" مرحوم عباسعلی بیک" - در دوران جنگ جهانی تفنگ چی مرحوم پدرم

و بعد ها، نماینده مورد وثوق او در املاک پدری تا لحظه مرگ. مردی

مهربان که هر بار به روستا می رفتیم، برایم نی لبک می ساخت و

اجازه می داد الاغ سواری کنم- مرا به مدرسه می رساند در آن پاسی

از شب، و من با کمک "بابای مدرسه" میزها را می گردم تا مداد رنگی ها یم

را پیدا کنم. صبح فردا به مجردی که به مدرسه می رسم آقای حسنی

صدایم می کند و "دائیان" ، مبصرمان را ، به دفتر فرا می خواند.به محض

 ورود مبصر، "کشیده" جانانه ای به گوش او می نوازد .-  تا قبل از آن روز

 و آن لحظه نمی دانستم بدون محاکمه هم به مسلخ می برند . – سپس

 از او می خواهند که توضیح دهد و او از همه جا بی خبر است. من دروغ

گفته ام و سال هاست این دروغ عذابم می دهد. - بعد ها با "دائیان"

دوستان صمیمی شدیم و چند صباحی که کتابفروشی باز کرده بود و

 نوار کاست می فروخت ،مشتری پرو پا قرصش بودم.- چیز زیادی از

کلاس اولم یادم نیست. اما ز پسر دایی ام یک خاطره دارم . روز اول مهر ،

 معاون مدرسه که از او می پرسد : تو چرا از سر صبح یک ریز اشک

می ریزی؟ می گوید: دلم برای حسین مان تنگ شده!

 من سال هاست معلمم و سال هاست که هر اول مهر را در مدرسه ام.

و هر سال انگار خودم هستم که در بچه ها باز تولید می شوم.

بعد نوشت: من از سالها پیش، با شاگردانم قراری دارم که حالا دیگر به

آن لحظه موعود به اندازه یک سال تحصیلی فاصله داریم. بسیاری از آن

بچه ها اکنون آدم های بزرگی هستند که خود صاحب بچه مدرسه ای

هستند لابد! و قرار مان این است که اول مهر 1390 هم را ببینیم.

                               به همین سادگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سلام .چند روزی رفتم سفر.به قول همسفرم،سفر کاری! اما هم فال بود و هم تماشا.

رفتم لیسانسمو بگیرم واسه تحویل دادن به پدر جاسبی!همونطور که خواجه حافظ شیرازی

هم می دونه! از شما چه پنهان من سالها قبل در دانشگاه اصفهان درس می خوندم.

(سال ها قبل یعنی بین سال های ۶۳ تا ۶۸.) از اون به بعد دو با دیگه رفتم اصفهان و این

دفعه سوم بود.وهمین دیر به دیر رفتن به یه جایی است که آدم تغییراتشو می بینه.

اصفهان و دانشگاهش برای من یه حس نوستالژیک قوی به همراه داره چون بخش اعظم

شیرین ترین ایام جوانی ام را اونجا گذروندم.و دست مریزاد به شهرداری اصفهان. کاش یه

 کم از این کارا رو توی ام القرای جهان اسلام،پایتخت معنوی ایران،شهر بهشت (و ده ها

اسم دیگری که روی مشهد گذاشته اند) انجام می دادند تا وقتی میریم جا های دیگه

حسودیمون نشه - اصلا یکی از دلایلی که من سفر برون مرزی نمی رم ندیدن همین

تفاوت ها و حسودی نکردنه!. بجان خودم.)

علی ایحال باز تعریف مفاهیمی مثل پل خواجو،۳۳ پل،کوه صفه، چار باغ تکه پاره،

زاینده رود کم آب و.... حال خودش رو داشت. لطف دیگری که این سفر داشت 

ملاقات پسرم بود که در اصفهان سرباز است .

بعد عازم زیارت سهراب سپهری شدیم به کاشان. دیوانه شدم وقتی در تمام کاشان

ردی از سهراب نبود . او که با صراحت می گفت:"اهل کاشانم.." از چند نفر نشانی از

 سهراب گرفتم و او را در دیار خویش "تنها " یافتم، که هم ولایتی هایش نمی شناختندش.

تف بر روزگار .

می دانستم در "مشهد اردهال" دفن است. راهی انجا شدیم در حالی که یک تابلو راه نما

در راه نبود.با سختی اردهال را پیدا کردیم و تاسفم بیشتر شد که دیدم در آنجا هم غریبانه

 خفته در زیر سنگی سیاه بی هیچ نشانی و یادمانی. می گفتند سنگ قبر سهراب را

استاد فقید رضا مافی نوشته ولی در اثر بی کفایتی عده ای در جریان باز سازی حرم

امام زاده محل دفن سهراب، کامیونی از روی آن عبور کرده تا آن خط درجه یک جایش را

به خطی نه چندان دلچسب بدهد نه در شان سهراب.آمدم بیرون امام زاده تا قدمی بزنم .

 در همان چند دقیقه چند ماشین را دیدم که از در و همسایه سهراب آدرس او را می گرفتند.

به خودم گفتم مردم که سهراب را دوست دارند گیرم که متولیان امام زاده او را ارج ننهند.

چیزی از عظمت سهراب کم نمی شود.او را در غربتش وا گذاشتم تا چینی نازک تنهایی اش

 را نشکنم.قبلش به دیدار باغ فین کاشان رفته ام . در راه فکر می کردم چند بار دیگر قرار

 است تاریخ سیاسی این سرزمین در کاشان رقم بخورد؟ امیر کبیر، ایت الله کاشانی. اینها

دو نام نیستند فقط .تصورش را بکنید اگر امیر کبیر فرصت می یافت کارش را به سامان برساند

 الان ما کجای دنیا ایستاده بودیم؟ یا اگر جنبش ملی شدن نفت سامان درستی می یافت

و محمد مصدق تنها نمی ماند الان کجا بودیم؟ دیدن تندیس بزرگمرد تاریخ ایران در حالیکه

جلاد در حال رگ زدن اوست،حالم را منقلب می کند و از حمام فین بیرون می آیم.

 (این مهد علیا مادر ناصر الدین شاه هم عجب سوفیا لورنی بوده برای خودش در زیبایی!.

 وای که سیاستمدار زیبا هم نعمتی است)

در کاشان اسم امیر کبیر خیلی به چشم می خورد و این معنی را در ذهن متبادر می کند

که باقی ماندن اسامی در تاریخ با سفارش حسن و حسین نیست!!!چون اسم چشمگیر

دیگری نمی بینم.

از مقبره سهراب میزنم بیرون به سمت دلیجان.در راه به روستای جاسب می رسم زادگاه

بابا جاسبی خودمان.در مسیر تهران اول و وسط و آخر وکناراتوبان تهران ساوه اینقدر عوارض

 ازمان می گیرند که می مانم حیران.تهران را سریع رد می کنم به طرف مشهد دم غروب

می رسم به آرادان. تابلویی زده اند در ورودی شهر:"به زادگاه رییس جمهور مکتبی

محمود احمدی نژاد خوش آمدید". اسم ها همیشه در تاریخ خواهند ماند.

                  نام نیکی گر بماند ز آدمی به کز او ماند سرای زر نگار.

                     آخرش رسیدم مشهد دیگه. اینم شد سفر نامه؟

                   روح ناصر خسرو شاد با آن حوصله در حد المپیکش! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

زنده باد نوستالژی

امروز "درخت گلابی" مهرجویی را مجددا دیدم.داستان زندگی"محمود شایان"

نویسنده  ای که سر نخ "خود" را گم کرده،با بازی روان همایون ارشادی.از آن

دست فیلم ها که قهرمان داستان های مهرجویی(هامون،پری،سارا،لیلا و....)

با خود و زندگی و اطرافیان شان کلنجار می روند، این بار "محمود"بار این پیام

مهرجویی را به دوش می کشد.صرف نظر از نقد فیلم که کار من نیست،اما به

 من یک حس "نوستالژیک"قوی می دهد از دوران کودکی ام.ما هم باغی

داشتیم مشابه "باغ دماوند" –نه به لحاظ شکل،که باغ ما "درخت انار" داشت،

بلکه به لحاظ ماهیت جریان زندگی در آن- روستایی خوش آب و هوا واقع در

دشتی گسترده که از یک سو به دامنه های کوه محدود می شد. قناتی پر آب

 که همه سال جاری بود و حتی زمین های بسیار دورتر از روستا را آبیاری

می کرد.در آن سال ها کسی معنی خشکسالی را نمی دانست .ما 3 باغ

مجاور هم داشتیم که روی هم 10 هکتاری می شد به اضافه چندین هکتار

زمین زراعی.تابستان های سالهایی که هنوز مردم با هم مراودات ورفت و آمد

 داشتند و مثل امروز غبار بیگانگی روی روابط را نپوشانده بود ،در مناسبت های 

 گوناگون فک و فامیل پدری و مادری ام به باغ ما می آمدند . یادش بخیرچه

غوغایی به پا می شد.هر گوشه باغ عده ای به کاری مشغول می شدند.

خانم ها در گروه های چند تایی ،آشپزی می کردند،"تاب"می خوردند،یا

جوان تر هایشان زیر درختان قدم می زدند و گل می گفتند و گل می شنیدند

 و مردان عده ای "تیله بازی" می کردند و گروهی "کبدی" و مسن تر های شان

 سیگاری آتش می زدند و به ذکر خاطره مشغول می شدند.آن روزها بازار

نقالی مرحوم پدرم گرم بود چون انبوهی از خاطرات متفاوت را در سینه

داشت و به بیانی دلنشین آن ها را بازگو می کرد.آنچه آن روزها بسیار

می دیدم و امروز گوهری گم شده از لبها ست ،"خنده" بود. وجه مشترک

همه گروه های سنی از زن و مرد. راستی چه شده که دیگر نمی خندیم؟

چه شده که دیو افسردگی اینچنین بر پیکره مان چنگ انداخته و از پا

درمی آوردمان بی آنکه بفهمیم؟با خود فکر می کنم و "ای کاش" عبثی

می گویم: کاش می شد برگشت به نو جوانی ....و باز چیزی از درون

نهیبم می زند که:

           گیرم که فلک همدم و همراز آید

                        ناسازی دهر بر سر ساز آید

                             یاران گذشته از کجا جمع شوند

                                    این عمر زکف رفته کجا باز اید؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

عظمت باز یافته

سال 1353 بود و من در کلاس سوم دبستان درس می خواندم. قرار بود به

دانش آموزان "درسخوان" (خر خون امروزی) کتاب "عظمت باز یافته" را که

کتابی تاریخی و مصور به شکل کتاب های "تن تن "بود و شرح حال شاهان

ایرانی از ابتدا تا انتها در آن آمده بود را ،جایزه بدهند.-قصه این شاهان هم

عجیبه ! یه روز می شن 2500 سال عظمت، یه روز می شن 2500

سال ستم شاهی باز یه روز پز می دیم که نخستین منشور حقوق بشر

مربوط به کوروش هخامنشی یه! بجان مهران مدیری با قهوه تلخش.

فقط کپی نکنید کپی نخرید...-من خیلی منتطر برنده شدن یک جلد

 از اونا بودم و حسابی به شکم مبارک صابون زده بودم.روز قبلش

دختر دایی ام یک جلد برنده شده بود- البته واژه "برنده" مناسب اینجا

 نیست چون از روی معدل می دادن فقط گفتم نگی نمی دونم!

-و من آن را تورقی کرده بودمو چون اعتماد به نفسم در حد همون بنز بود

 جای آن را در طاقچه اطاقم که حکم کتابخانه را برایم داشت خالی کرده بودم.

- عینهو "داستان های مجید" و له له زدن برای "میگو". مرا تصور کنید

 در همان شمایل !- فردا صبح ،زنگ تفریح دوم ،بچه ها را به صف کردند و

مدیر مدرسه پشت بلند گو رفت و شروع به سخن پراکنی کرد که عینهو

حالا خودش از جیب مبارک این جوایز را تهیه کرده!_راستی چرا مدیران

اینجوری اند و در حالیکه از جیب مبارک خرج نمی کنند ولی اینهمه

سخن پراکنی می کنند؟ جان؟ مدیران مدرسه؟ نه همه مدیران رو می گم!

- توزیع جایزه را از کلاس پنجمی ها شروع کردند و هر چه ما فریاد می زدیم

" زنگو زدم به آهن ،سومی ها چه ماهن " کسی توجه نمی کرد که :

بابا اینا بچه ترند، دلشون نازک تره، اول از اینا شروع کنیم .اصلا.کتاب ها

را روی میز چیده بودند و با هر بار قرائت یک اسم، از ارتفاع آنان به اندازه یک

"عظمت باز یافته" کاسته می شد و به اشتیاق و دلهره من به همان "عظمت"

افزوده!( دقت کنید فعل "می شد" به قرینه لفظی حذف شد) بعد از کلاس

پنجمی ها نوبت کلاس چهارمی ها رسید و وقتی به زعم من: " به هر

دانش آموز تنبلی که استحقاقشو نداشت جایزه دادند" نوبت کلاس ما

رسید.در آن لحظه قلب من در آستانه خروج از حلقم بود و تنها شانسی که

داشتم تا این اتفاق نیفتد ،اندازه قلبم بود که اندازه مشت بسته آدم است

و طبعا هیچ مشت بسته ای داخل دهان هیچ احدی از ابناء بشر جا نمی شود

 مگر در مواردی که دهان آن احد از ابنائ بشر نیاز به "سرویس" اساسی

داشته باشد! بجان خودم.طبعا اول شاگردان اول،دوم،سوم.... تا رسید به

 آخرین کتاب.دیگر دل توی دلم نبود.الان بود که از بلند گو نام من  قرائت شود.

داشتم فکر می کردم چگونه به سمت تریبون بروم؟ با مدیر دست بدهم

یا نه؟کاش لباس های نو ام را پوشیده بودم.اصلا کاش مرحوم پدرم

- که آن وقتها هنوز مرحوم نشده بود و سال ها بعد به این مقام نایل آمد-

آنجا بود یا حتی برادر کوچکم که کماکان 5 سال از من کوچک تر است تا اقلا

خبر این افتخار را به خانه می برد.از عکاس هم خبری نبود .آخر چرا به

فکرشان نرسیده بود که مثل حالا ها که در مدرسه هر اتفاق ساده ای را

به تصویر می کشند و بولتن تهیه می کنند و آمار! می دهند، عمل کنند؟در

این افکار غوطه ور بودم که بلندگو آخرین اسم را در فضا پراکند:"آخرین جایزه

 به آقای احمد.... دانش آموز ساعی کلاس سوم....

من که چند قدمی به سمت تریبون برداشته بودم درجا خشکم زد. چرا احمد؟

چرا من نه؟ دلم آتش گرفت. چه آرزوهایی بر باد رفت.آخه من پدرم رییس

انجمن مدرسه است در حالیکه احمد هیچ کس وکاری تو مدرسه نداره!

به ما که رسید پارتی بازی ام ور افتاد !ای بخشکی شانس.

امروز احمد رییس یکی از شعب بانک.... است و یقینا نباید هنگام اعطای وام

پارتی بازی کند چون "عظمت باز یافته "اش را باید بدهد به "باز یافت"!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ادامه خاطرات منو تو آرشیو جسجو کنید  از دست این بلاگفا!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

نسب از دو کس می برد نیک پی

گویی عینا برای من سروده شده این شعر نغز. مادر بزرگ پدری ام  

ترک تبریزی و پدر بزرگ پدری ام اصالتا یزدی بوده اند و از "مهاجرین"

به مجاورت امام هشتم(ع) در حالی که پدر بزرگ مادری ام احتمالا از

 "انصار" است چون تا جایی که شواهد باستان شناسی حکایت

می کند هیچگاه "هجرتی" در کارنامه اش نداشته الا به دیار باقی!

البته دست به گریزش از حضرت "قابض الارواح"هم بد نبوده چرا که

یکبار در خردسالی زیر آوار یک زمین لرزه مهیب، زنده می ماند تا به

نیش بیل جستجوگری بخشی از لاله گوشش را زیر آوار جا بگذارد و

از مرگ بگریزد.اینکه امروز من گاهی شیرین می زنم اثر اختلاط

نا همگون ژن هایی است که از این عزیزان در وجودم به ودیعه

گذاشته اند. پدر بزرگ مادری، که نامش سعید بوده و چون به حرفه

 کفاشی اشتغال داشته"استا سعید"خطابش می کرده اند، مردی

بسیار ساده دل و بی شیله پیله بوده ولی از فرط سادگی همیشه

 از آن طرف خر می افتاده پایین!بر عکس در خانواده پدری ام بجز

مرحوم پدرم،که تافته ای جدا بافته بود و مردی به غایت شریف،بقیه

 از "رندی" به کفایت نصیب برده بودند. بنا بر این تصورش سخت

نیست که روزی "استا سعید" در منزل ماست و تلفن زنگ می زند

( از آن هندلی های سیاه که باید هر بار اول کوکش می کردی و

بعد صحبت می کردی) و چون کسی آن حول و اطراف نیست لذا

ایشان دست به گوشی می برد.از آن طرف خط عمه بزرگم که صدای

 نا شناسی در گوشی شنیده می پرسد: شما؟ و از این سوی خط

 استا سعید که حالا دستپاچه هم شده می گوید: نمی دانم!

-و البته به لهجه خراسانی،"نمدنم".-

عمارت منزل ما دو بخش داشت یکی در شمال و دیگری در جنوب

حیاط و ما چون فیلم "شمال و جنوب" همیشه بین این دو موضع در

 تکاپو.در ضلع شمالی،دو اطاق تو در تو با دری چوبی در وسط و

اطاق جلویی با پنجره ای بزرگ به حیاط و دقیقا مقابل یاس بزرگی

 که رایحه دلپذیرش همیشه شامه نواز بود.پشت تمام پنجره های

 اطاق ها "پشت دری"های 4 لنگه بزرگی قرار داشت که هر گاه

آنها را می بستیم ،هیچ تبادل نور ، حرارت و برودتی بین داخل و

خارج ساختمان صورت نمی گرفت و اطاق ها به شدت تاریک

می شدند. در سمت دیگراین بخش، اطاق بزرگتریقرار داشت که

"پذیرایی"ما بود فقط در عید نوروز یا زمانی که پدرم مهمان داشت

 درش را باز می کردند.یکسری مبل چوبی با رویه قرمز و یک میز

نهار خوری با صندلی های "ارج" از جمله وسایل این اطاق بود و

 سه پنجره بزرگ که از دو طرف به حیاط باز می شدند.من به

مصداق "هرچه را منع کنی بیشتر به آن راغب می شوند" همیشه

 دوست داشتم به این اطاق سرک بکشم و روی مبل ها که

فنر های قوی داشت  ورجه وورجه هایی کنم که بعد ها فهمیدم

 یک رشته ورزشی به نام "ترامپلین" است و همان بعد ها این را

 هم فهمیدم که چه استعداد هایی که از من به یغما رفته!بین این

 دو اطاق نیز راهرویی بود که توسط یک سر در آجری بسیار زیبا و

 چندین پله ،به حیاط  وصل می شد.در سوی دیگر حیاط نیز سه

اطاق نسبتا وسیع قرار داشت که یکی آشپزخانه بود و دیگری انبار.

و در آخری که مطبخی قدیمی با دیگدان های متعدد بود تنوری

ساخته بودند و هر هفته بساط پخت نان را راه می انداختند.

زمانی مرحوم پدرم و اهل بیت قصد سفر می کنند و "استا سعید"

 ماموریت می یابد شب را در منزل ما به عنوان نگهبان بخوابد تا 

 دزد به آن نزند.و من از پس این سالیان دراز هنوز کشف نکرده ام

مرحوم پدرم چرا چنین "ماموریت غیر ممکنی" را به مردی واگذار

کرده بود که از شدت ترسو بودن مامور ثبت احوال فامیل "قوی دل "

 را بر او نهاده بود تا دستش انداخته باشد، گویا!.از قضا آن شب

"پشت دری" ها بسته بوده اند و اطاق ها کاملا تاریک.مرحوم

استا سعید که مرد سحر خیزی هم بوده ،صبح روز بعد هر چه

چشم می کشد نشانه ای از صبح کاذب و صادق نمی بیند و

مدام با خود ولوله می کند که: چه شب درازی است امشب!.

بالاخره دل به دریا میزند و از رختخواب بیرون می آید و به مجردی

 که قدم در حیاط می گذارد آفتاب صلوه ظهر چشمش را می زند!

آن مرحوم خصلت دیگری هم داشته آن اینکه مقصر را همیشه در

 خود جستجو می کرده.مثلا زمانی مشغول نوشیدن چای بوده

که استکان از دستش در می رود و پایش می سوزد.رو به مادرم

فریاد میزند که:"مرگ  ور پوزت خوره !چنده حرف مزنی. سوختم ".

می گویند استا سعید مرا خیلی دوست داشته به گونه ای که هر

 روز قبل از ای نکه به خانه برود به من سر می زده . البته من

چیزی به خاطر ندارم چون در یکسالگی من ایشان فوت کرده است

اما همیشه به داشتن چنین پدر بزرگ "بی کلکی" مباهات می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تغذیه رایگان

در سال های کودکی ما طرحی در مدارس وجود داشت به نام

"تغذیه رایگان" که طی آن انواع و اقسام خوراکی ها از قبیل

میوه جات و بسته بندی های غذایی مثل انجیر و شیر و...را

بین دانش آموزان توزیع می کردند.مرحوم پدرم چون آدم سرشناسی

بود ،در همه دوران تحصیل من ،از ابتدایی تا پایان متوسطه، همیشه

رییس انجمن اولیاء و مربیان مدرسه من بودو این ،دو بدبختی برای

من داشت:نخست اینکه از سیر تا پیاز رفتار و درس خواندن مرا به

او گزارش می دادند و دوم این که به رسم دیرینه ای که در مدارس

 به صورت قانون نا نوشته است،" هر پدری به مدرسه بیاید ،لا جرم

بچه اش باید خجالت بکشد". من هم از این قاعده مستثنی نبودم

و البته پالتو و کلاه مرحوم پدرم مزید بر علت بود.امروز هم که من

خود دو پدرم(پدر دو فرزندم) و نیز یک معلم، این قانون را ساری و

جاری می بینم و حد اقل پسر خودم هیچ فرمه راضی نیست من

حوالی مدرسه شان هویدا شوم.مرحوم پدرم طرح های جالبی را

به مدرسه ارایه می کرد و چون غالب آن ها هزینه بر بود ،در یک

وضعیت "جو گیرانه" بخشی از هزینه ها را فی المجلس متقبل

 می شد اما بعد که عقل عافیت اندیش سر فرصت به کمکش

می آمد ،وعده های داده را فراموش می کرد. طبعا من می بایست

 با یک "دیپلماسی" فعال قضیه را ماست مالی می کردم و مدیر

مدرسه را می پیچاندم.یادم می آید سال دوم دانشکده که در

تعطیلات میان ترم به سر می بردم روزی مدیر مدرسه ابتدایی ام

را در خیابان دیدم.ضمن حال واحوال گفت:"ملک! به پدرت سلام

برسان بگو این بلند گویی که قرار بود برای مدرسه بخرد چی شد؟"

اما یکی از طرح های مرحوم پدرم که به منصه ظهور رسید جایگزینی

 کباب و نان سنگک به جای تغذیه رایگان مصوب بود.اصغر کبابی 

 بساط کباب پزی اش را به مدرسه آورده بود و همان جا گوشت را

آماده می کرد و نفری 2 سیخ کباب و نصف نان سنگک به بچه ها

می داد. تصور بوی کباب زیر سایه درختان مدرسه هنوز رعشه

بر انگیز است.امروز که این خاطرات را می نویسم سال هاست

مرحوم پدرم در جوار حق آرام گرفته است و بسیاری از کسانی

که از آنها نام میبرم در خاک آرمیده اند.خدا همه شان را قرین

رحمت خود سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

روضه

مادرم هنوز هم اهل "روضه رفتن" است،به شکلی کاملا پرفشنال!

 اصولا به تبعیت از یک قاعده "کامو "یی معتقد است :

                     "من روضه می روم پس هستم"

در کودکی ما این قاعده به شکلی بود که هریک از "اهالی روضه"

بنا به اعتقادات شخصی و یا کمبود مناسبت!،در یکی از روزهای

ثابت هفته مثلا "چهارشنبه اول ماه" و یا در مناسبتهایی مثل میلاد

 و وفات ائمه سلام الله علیها،در منزل شخصی مبادرت به برگزاری

مراسم "روضه خوانی"می کردند. در چنین حالاتی مردان باید جل

و پلاس خود را جمع می کردند و میزدند بیرون و عرصه را برای

 ساعاتی به خانم ها وا می گذاشتند.بعد درو همسایه و فک  و

فامیل یکی یکی سر و کله شان پیدا می شد و تا آمدن "آقا"

بساط "غیبت "را رو براه می کردند و "گوشت مرده"خواهر مادر

طرف را تناول می کردند.هر از گاهی هم النگو دستبند تازه ای

را که حاج آقاشون به مناسبتی برایشان خریده بود به معرض

 نمایش می گذاشتند تا چشم حسود را بترکانند.بساط قلیان

هم برقرار بود. توی تنگ قلیان ماهی های پلاستیکی با هر پک

می رقصیدند و دودی آبی فضا را پر می کرد.در جای جای مجلس

 هم برای اهل دود ،سیگارهای "اشنو ویژه" در زیر سیگاری های

 چارگوش چینی قرار داده می شد تا هیچ کس از این مراسم

بدون فیض بیرون نرود!

این مجلس با آمدن" آقا"رسمیت می یافت و پس از اینکه هرکس

با ذکر روضه به نام ائمه ولی به یاد بدبختی های خودش یک فصل

 درست و حسابی اشک می ریخت  مجلس خودمونی می شد

 و غریبه ها می رفتند. ما می ماندیم و خودی ها.(غیر خودی ها پر)

منزل ما دو درب داشت. یکی در جلو و یکی در عقب.عینهو هواپیما!

درب عقبی (چوبی با کلونی و یک قفل آویز از آنهایی که باید یک

کلید بیست سانتی را دو ساعت داخلش می پیچاندی تا یک زبانه

دو سانتی به اندازه نیم سانت جلو برود. آخر تکنولوژی ! ) به کوچه

 بن بستی باز می شد که یک حمام عمومی در آن واقع بود. و

 زمانی ما از آن درب استفاده می کردیم که قصد حمام کردن

داشتیم و بنا براین این درب هفته ای یکبار باز می شد!

در یکی از روزها که "مجلس روضه" در منزل ما منعقد بود ،پس از

 ذکر مصیبت و از رسمیت افتادن مجلس، من و علی –پسر دایی ام-

 به خزانه سیگار دستبرد زدیم و به کوچه حمام که در آن هنگام

 امن ترین مکان برای اجرای "عملیات دخانی" بنظر می رسید رفته

و چون ندید بدید ها 10-15 نخ سیگار را گیرانده با هم در دهان

گذاشتم (اقرار می کنم علی آنقدر خجالتی بود که در این پروسه

 نقش مهندس ناظر را بازی می کرد) با اولین پک مثل لوکوموتیو

قطار های هندی دود از گوش هایم بیرون زد و رنگم سرخ شد.

سرفه می رفت تا امانم را ببرد که "آقامو"-مخفف آقا عمو- که

متصدی حمام بود سر رسید و کمک کرد تا رنگم از سرخی به

سفیدی در حد گچ خراسان بگراید! بعد هم گوشم را بین انگشتان

 زمختش قدری نوازید!که اگر آنطور نوازشی در آن روز نمی دیدم

لا یحتمل امروز عضوی از خانواده معتادان بودم. بجان خودم.خدا را

 شکر که مرحوم پدرم از این موضوع بویی نبرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

  بچه ها عیدتون مبارک
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 جنگل های تاریک آمازون

 من از سال دوم راهنمایی ،با هدایت معلم ورزشم که مربی

 دو ومیدانی شهرمان نیز بود،جذب این رشته ورزشی شدم.

-البته دنبال کردن مادرم ،مرا، به قصد تنبیه! که در سه نوبت

صبح و ظهر و شب بی وقفه حتی در ایام تعطیل انجام

می گرفت در اخذ این تصمیم بی تاثیر نبود-از روش های ویژه

مربی ام این بود که پنجشنبه ها "رکورد گیری"می کرد و از

هزینه شخصی به تمام بچه هایی که رکورد خود را بهبود

بخشیده بودند یک عدد خودکار بیک جایزه می داد. وای که

نمی دانید دریافت همین خودکار 5 ریالی –آن وقت ها تورم

 مثل امروز یک رقمی نبود!- چقدر در ما ایجاد انگیزه می کرد.

هر از گاهی هم مسابقاتی در سطح شهرستان یا استان

برگزار می شد که ایشان همه ما را به مسابقات اعزام

می کرد.غروب ها بعد از تمرین نیز برای صرف چایی و گوش

 سپردن به خاطره های مربی گرد هم می آمدیم. در آن

سال های آغازین جنگ و در یک شهر کوچک مذهبی و در

نبود آنچه امروز بودن شان اسباب درد سر است- اینترنت

و ماهواره و...-این بهترین تفریح ما محسوب می شد.در

یکی از مسابقات درون شهری که در جاده برگزار و در ورودی

شهر به اتمام می رسید، من سوم شدم اما هنگام بالا رفتن

از سکو برای دریافت جایزه، فردی که به لحاظ جثه از من

قوی تر  حتما به لحاظ خلاقیت هم از من افضل تر بود و

حالا به دلیل همین خصوصیات حتما به جایی رسیده است،

مرا استصوابا به کناری راند و خود جایزه را دریافت کرد و

 فریاد اعتراض من در آن بلبشو به کسی که تصمیم گیر

باشد نرسید- مربی ام حضور نداشت- و گرنه حضار که

حتما کر شدند.با دلی شکسته و پاهایی خسته در

تاکسی نشسته به خانه رفتم در حالی که رفتار غیر

 دموکراتیک آن قلتشنگ مفتخور مرا همچنان آزار می داد.

البته چون یاس فلسفی من با برادرم که 5 سال از من

کوچک تر است فی نفسه متفاوت است لذا در خود فرو

رفتم و کنج عزلت گزیدم.عقربه های ساعت 10 نیمه شب

( دقت کنید آن سالها 10 نیمه شب بود و حالا 12

سر شب است)را نشان می داد که در منزلمان را کوبیدند.

مربی ام در آن ساعت شب در حالیکه جایزه ای برای من

 تدارک دیده بود پشت در ایستاده بود. آن کتاب را هنوز

دوست دارم ." جنگل های تاریک آمازون" را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

کوفته تبریزی با طعم ریکا

برادر کوچکترم که قبلا ذکر خیرش رفت،در میان غذاها ،علاقه وافری

 به "پلو" دارد که احتمالا ریشه در فرایند برنج فروشی مرحوم پدرم

دارد! ایشان هنوز هم که 39 ساله است و کماکان پنج سال از من

 کوچک تر است، این علاقمندی را حفظ کرده است.

در سال های کودکی چنانچه مادرم روزی غذایی تهیه می کرد که

برنج به همراه نداشت،واویلا بود.به مجردی که برادرم از در وارد

می شد نخستین سئوال استراتژیکش این بود که "نهار چی داریم؟"

و اگر پاسخ دلخواهش را دریافت نمی کرد دچار نوعی

"یاس فلسفی " می شد و خودتان می دانید لابد که کسانی

 که دچار این عارضه می شوند چه می کنندبه قول فردوسی پور!

برعکس وی مرحوم پدرم با برنج میانه خوبی نداشت و من این

 پارادوکس را در کنار سایر تضاد هایی که در رفتار و عقاید ایشان

بود هرگز نتوانستم برای خودم حل کنم چرا که  در پیرانه سر

مبادرت به برنج فروشی کرده بود در حالی که اعتقاد راسخ داشت

که برنج "مزخرف" است! و دایی ام یک بار پرسید:" یعنی ما الان

داریم مزخرف می خوریم".علاقه مرحوم پدرم بیشتر به غذا های

سنتی مثل آبگوشت بود که آن را غذای "شاهانه" نام گذاشته

بود و چون نسبش به یزد می رسید پس از تناول آن می گفت:

"خش بود".

روزی مادرم به سفارش مرحوم پدر،کوفته تبریزی پخته بود.

زمانی که برادرم در بدو ورود از این مسئله آگاه شدعلیرغم یاس

فلسفی که در چشمانش هویدا بود اما واکنشی نشان نداد.سفره

پهن شد و همه دور آن نشسته بودیم که جیغ مادرم از آشپزخانه

بلند شد که :"خاک بر سرت کنند بچه" چرا که برادرم قابلمه را زیر

شیر آب سرد گذاشته بود تا جایی که می شد مواد تشکیل دهنده

کوفته را به تفکیک مشاهده کنی.چون در خانواده ما اصل

"کپی رایت"رعایت نمی شود روزی پسر کوچک من به تاسی

 از عموی خود این بلا را به شکل دیگری بر  ما نازل کرد.داستان

از این قرار بود که مدتی همسر من بعلت شرایط کاری اش خانمی

 را استخدام کرده بود تا برایمان آشپزی کند و ایشان بد شانس بود

 که به لحاظ زمانی چند سالی دیر به دنیا آمده بود وگرنه به

آشپزخانه دربار راه پیدا می کرد و پسرم این نبوغ وی را زود تر

از ما کشف کرده بود .یک روز که  به اصطلاح قرمه سبزی  او را

خورده بودیم و کنار سفره دراز کشیده بودیم تا هضم شودپسرم

 که لب به غذا نزده بود با کمال خونسردی گفت:"حالا که مردین

دیگه از این غذاها درست نمی کنین چون من توی قابلمه مایع

ظرفشویی ریخته بودم!"آدم بچه های این جوری داشته باشد

 نیاز به عزراییل ندارد.بجان خودم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دایی رضا

 خانواده پدری ام به قدری زیاد بودند که روزهای عید دیدنی پدر

صاحب بچه در می آمد تا از همه شان عیدی بگیرد،اما خانواده

 مادری ام،برعکس کم جمعیت بود:مادرم و دو عدد دایی.-البته

 من نمی دونم واحد شمارش دایی و عمو ، هنوزم "عدد" است

 یا عوض شده؟- دایی بزرگم مرد خاصی بود. با این که سواد پر

و پیمانی نداشت و راننده بیابان بود اما آدم منضبط،درستکار،

مردم دار،اهل نماز و روزه،خانواده دوست و فرهنگ دوستی بود

و خیلی علاقه مند بود ما پیشرفت کنیم.دایی خدا بیامرزم

خصلت هایی داشت که به جرات می گویم در دایی های دیگر

سراغ ندارم.مثلا او هرنمره20 ما را به قیمت بیست تومان

می خرید.(تصورش را بکنید در سال 1357با بیست تومان

می شد در حد بنز تفریح کرد)البته این دست اکازیون ها در

 پرورش "خلاقیت" من تاثیری نداشت چون از این تجارت نصیب

 چندانی نمی بردم . نه اینکه بیست نگیرم، نه. بجان خودم

معلم ها با من لج بودند. اما چون باید در کنار هر خوبی یک بدی

هم باشد تا قانون" تضاد" به حیات خود ادامه دهد ،دایی مرحومم

به موی بلند روی سیاه ناخن دراز بد جوری آلرژی داشت و اگر

سر ما اندکی از "ای کی یو سان " سیاه تر می زد فوری

می پرسید:" اصغر آقا دم مغازه اش نبود؟" وبه همت این

اصغر آقا که سلمانی دایی جان بود و جبروت دایی ام تمام

عکس های بچگی مان"طاس" است.

از دیگر خصایص دایی ام این بود که ایشان از ذکر عنوان

"دنبه "ظاهرا بر می افروخت و می گفت: " اه اه ! این واموندگی

 اگه خوب بود که از دم ... گوسفند در نمی اومد" و بر عکس با

شنیدن عنوان " ران" گل از گلش می شکفت و می گفت :

" اوخ جون" و بلافاصله دست در جیب می شد و چون شاهان

قدیم صله می داد.ما هم که غالبا معلم ها باهامون لج بودند !

برای جبران مافات ،دست به دامن ذکر "دنبه و ران"

می شدیم.دایی ام در عنفوان جوانی به مرض سرطان دار

فانی را وداع گفت.روانش شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بعد از ۲۱ سال از اخذ لیسانس،با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم

دوباره بریم دانشگاه!رفتیم ارشد امتحان دادیم اما فقط من قبول شدم

البته انگیزه من فقط گریز از روزمرگی است. نمیدونم می تونم یاد

دوران قبلی دانشجویی ام رو زنده کنم؟

                گیرم که فلک همدم و همراز آید

                 ناسازی دهر بر سر ساز آید

                 یاران موافق از کجا جمع شوند

                 این عمر زکف رفته کجا باز آید؟

دعام کنید...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 

درکشوردیگران:

 ابتدا یک ساختمان اداری می سازند با چندین مسیر و درب ورودی

و بعد توسط دوربین میزان رغبت و استفاده اکثریت مراجعه کنندگان

به هر یک از مسیر ها را می سنجند تا در ساخت سایر اماکن از همان

الگو که مردم بیشتر استقبال کرده اند استفاده کنند

در کشور ما:

 درب های ورودی را در جا هایی تعبیه می کنیم تا مردم عادت ورود

از نرده ها و پنجره ها را از یاد نبرند.

در کشور دیگران:

همه محوطه یک پارک را چمن کاری می کنند سپس از روی رد پاها

محل تردد مردم را تشخیص داده و سنگفرش می کنند.

در کشور ما :

بنا به سلیقه ای سنتی مسیرهای سنگفرش یا آسفالت را آنقدر

پیچ و تاب می دهند تا مردم مجبور شوند از روی چمن عبور کنند

آنوقت چند نفر را مامور می کنند که هی تذکر بدهند و چندین تابلو

نصب می کنند که :

          "به فرزندان خود بیاموزیم روی چمن راه نروند".

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

آلاسکا

محلول شکر و آب(گاهی شیر) و رنگ احیانا خوراکی ریخته شده

 در قالب های کوچک و فریز شده در حالی که چوبی بعنوان دسته

 دارند.فرهنگ شهروندان کوچه خیابون

این اسم را نمی دانم چرا روی این محصول گذاشته بودند وقتی ما بچه بودیم و حالام که

                  بزرگ شدیم نه از محصولش خبریه نه از اسمش!

آن زمان هایی که من 10-11 ساله بودم یک آقایی به قصد

اشتغال زایی! تعدادی گاری دستی مجهز به فن آوری آنروز،

یعنی یخدان، تهیه کرده بود و همه ساله با شروع فصل گرما

تعدادی کارگر اجیر می کرد تا برایش آلاسکا و بستنی بفروشند.

چون در آن روزگار این به اصطلاح شغل(این پیشوند "به اصطلاح"

 هم چقدر کاربرد داره،درست مثل پسوند "نما") در ردیف مشاغل

 مفرح بود که هم فال اند و هم تماشا، لذا طرفداران بیشماری

 در بین طبقه جوان داشت اما اون آقاهه گاری دستی هاشو به

کسی واگذار نمی کرد الا با معرفی 2 ضامن معتبر ترجیحا

کارمند،کاسب،قباله ازدواج، ضامنتم باید بیاری بانک پشت

سفته هاتو امضا کنه.هی ام زنگ نزنی که وام ما چی شد.

(ببخشید اینا که گفتم شرایط دریافت وام ازدواج بود بجان خودم)

بگذریم.

کسانی که در این گزینش رد می شدند برای تسلی دل

بازماندگان فوری یک یخدان یونولیتی(از این سفیدا که ما

یکیشو عقب ماشینمون داریم)تهیه می کردند و در مقابل

 این مافیا! قد علم می کردند(آهنگ پدر خوانده) و برای

خودشان آلاسکا می فروختند.

حقیر هم که دوست داشتم در حاشیه قرار نگیرم مادرم را

راضی کردم برایم تعدادی آلاسکا آماده کند و آن ها را در یک

فلاسک استوانه ای(- که گمانم از صدر اسلام در خانواده پدری ام دست

 بدست شده بود تا به ما رسیده بود چون مثلش را هرگز حتی در فیلم های

 تاریخی علی حاتمی هم ندیدم-) قرار داده و برای فروش عازم بازار

 شدم .لازمه این "بیزینس" این بود که با صدای جرس هر از گاهی

 گوش خلق الله را بنوازی:"آلاسکا"."آی الاسکا".و من هم که معرف

حضور هستم ،از چنین خلاقیت ها یی بی بهره ،به ناچار در سایه

 نشسته بودم به این امید که آشنایی به علم غیب برای خرید

به رجوع کند و چون ساعتی بر آمد و جان به لب،(سبک سعدی

 رو داشتین؟) خودم مبادرت به خرید آلاسکاها کردم ! و حداقل

 دلی از عذا در آوردم و به حال مردمی که خود را بدست خود از

این خوراکی لذیذ در آن گرمای تابستان محروم کرده بودند تاسف

خوردم.

البته سال ها بعد مرحوم پدرم از این سبک که به نام من ثبت

شده بود بدون رعایت قوانین کپی رایت بهره برد و در یک اقدام

برای تاسیس برنج فروشی کاری کرد که ما مدت ها مجبور بودیم

 روزی سه وعده برنج بخوریم تا این ذخیره قبل ازآسیب دیدن به

اتمام برسد.-دریغ از یک مشتری-.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

   امشب فیلم ۴۰سالگی را دیدم.من منتقد فیلم و سینما نیستم اما

             یک چیز در این فیلم خیلی برایم جالب بود :

دختر و پسری با وجه مشترک اشتیاق به موسیقی،عاشق هم اند

 اما پسر راهی فرنگ می شود و دختر به عقد یک قاضی جوان در

می آید که بعد ها کارش را رها می کند و می شود کارگزار بورس.

بعد ها پسر از فرانسه به ایران باز می گردد این بار در کسوت یک

رهبر ارکستر و از قضا زن می شود مدیر برنامه اش.دیدارها تازه

می شوند و هراس به دل شوهر زن می افتد از ترس از دست رفتن

 زندگی اش.اما در پایان، زن به آرزوهای قلبی اش و به آنچه و آنکه

روزگاری برایش مقدس بوده اند پشت می کند تا زندگی در کنار

یک شوهر در گیر در حساب و کتاب و زمخت و بی هیچ سلیقه و

احساس مشترک را فقط به دلیل حفظ زندگی ۲۰ ساله اش ادامه

دهد. چقدر آدم ها با هم متفاوت اند.

کسانی را می شناسم که به خاطر رسیدن به آرزو های دور و

درازشان به یک زندگی ۲۰ ساله پشت کردند و رفتند....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آدم فقط از چیز هایی که اهلی کند می تواند سر در آورد.انسانها دیگر ،

برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر

و آماده از دکان ها می خرند اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند،

                        آدم ها مانده اند بی دوست!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دوچرخه ای بر بام

منزل ما حیاطی داشت به مساحت تقریبی ۱۰۰۰ متر مربع.عمارت

مسکونی آن طوری ساخته شده بود که پنجره های بزرگی رو به

حیاط داشت .وسط حیاط باغچه وسیعی بود که با نوعی شمشاد

به ارتفاع یک متر از آجر فرشی که دور تا دور حیاط کشیده شده بود،

جدا می شد.داخل باغچه به همت مرحوم پدر پر از انواع درختان

میوه و گل های رز و محمدی بود.البته مرحوم پدر به واسطه تبحر

ویژه در امر کشاورزی انواع پیوند ها را روی این درختان انجام می داد.

مثلا سیب را به گلابی پیوند می زد (و به زبان امروزی از ترکیب

پیکان به پژو ، به ساخت آردی نایل می شد)به این سبب ما همیشه

میوه مصرفی مان را از مغازه داران می خریدیم اما اصرار مرحوم پدر

بر این سیاق تا اواخر عمر ادامه داشت.حیاط ما با دیوارهای قطور و

مرتفع خشتی- حداقل بیش از ۴ متر ارتفاع- و با ستون های زیبا از

 کوچه و خیابان مجزا می شد تا هیچ دزدی یارای ورود به داخل

خانه را نداشته باشد.و خلاصه درب ورودی حیاط که با چوب ساخته

شده بود و داخل یک سردر بسیار زیبای آجری قرار داشت. مرحوم

 پدر همیشه بنای خانه ما را منحصر به فرد ذکر می کرد.

کلاس اول راهنمایی بودم که پس از تبحر یافتن در دو چرخه سواری ،

مرحوم پدر -با همان منطق خرید کت و شلوار -،دوچرخه کوچک مرا

تبدیل به احسن کرد و من صاحب دوچرخه جدیدی شدم که زینش

از کله من در حالت ایستاده بلند تر بود(یکی از کابوس های شبانه

من در میان سالی،راندن یک دوچرخه مرتفع و سقوط با آن است)

روز های اولی که ذوق دوچرخه جدید در من زیاد بود با پسر

دایی ام علی رضا،قرار یک گشت و گذار بیرون از خانه گذاشتیم

که باد خبرش را به گوش مادرم رساند و او قبل از رسیدن علی،

خانه را ترک کرد و درب منزل را پشت سرش قفل نمود.وقتی علی

سر قرار حاضر شد او با یک دنیا آرزو پشت در بود و من با دوچرخه

 داخل حیاط.در ضلع جنوبی حیاط ما یک حمام عمومی قرار داشت

 که داخل کوره خانه آن پلکانی به پشت بام داشت و مجاور

پشت بام ما بود. از علی خواستم که از آن طریق به پشت بام برود

و من از داخل حیاط با کمک شلنگ آب و نردبان دوچرخه را به

پشت بام کشیده و به کوچه بردیم.پس از مدتی خیابان گردی

به خانه برگشتیم و مادر م دوست داشت روش حل مسئله را

 برایش شرح دهیم.البته تنبیه نشدم: بجان خودم!قسم خوردم،

باور کن دیگه!خیلی خب فقط یه ذره،توضیح می دم:مادر من که

 الان هفتاد و یکی دو سال از عمرش می گذرد، آن زمان با این

که در هیچ باشگاه دو ومیدانی تمرین نمی کرد،اما دور حیاط دنبال

من می دوید و همیشه هم برنده این مسابقه دو خانگی قرار

می گرفت در حالیکه جایزه نقدی آن نصیب من می شد:چند

نیشگون جانانه!آن روز البته جایزه بین من و علیرضا تقسیم شد 

ولی به تجربه اش می ارزید!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

کت وشلوار

من یک برادر کوچک تر از خودم دارم که همیشه خدا ۵سال از من

کوچک تره اما ۵۰ سال از من جلوتر.او از بچگی یک "بیزینس من"

واقعی بود.مرحوم پدرم وقتی قرار بود پولی به ما بپردازد باید ادله

محکمه پسندی به او ارائه می کردیم و الا از پول خبری نبود. من

به دلیل عاملی که آن زمان فکر می کردم "حجب و حیا" است ولی

امروز فهمیده ام "نداشتن خلاقیت"است مادرم را واسطه می کردم

تا از مرحوم پدرم برای من پول بگیرد اما برادر ۵سال کوچکترم از یکی

 از فروشگاه های لوازم تحریر یک مهر پلاستیکی"دریافت شد"

خریداری کرده بود و از بانک روبروی منزلمان هم یک دسته "قبض

 دریافت نقدی" گرفته بود و هر از گاهی که ذخیره ارزی اش فروکش

 می کرد فورا مبلغی را از طرف مدرسه یا کتابخانه -بعدها دانشگاه-

روی قبض می نوشت و مهر دریافت شد را می کوبید تنگش و

سراسیمه به مرحوم پدر مراجعه می کرد و مطالبه وجه که چون

شما در دسترس نبودید و کار هم فوری و فوتی بناچار از دوستان

قرض کرده ام و باید سریع برگردانم. این شگرد همیشه کارساز بود -

و من حکمت آن را هنوز هم نمی فهمم چون مرحوم پدر من بازاری

بود و شیطان را به قول خراسانی ها شیربرنج می داد-باری ،

کوچک که بودیم موقع خریدلباس مرحوم پدر جلو می افتاد و من و

برادرم دنبال ایشان می دویدیم تا به یگانه فروشگاهی که مورد وثوق

ایشان بود می رسیدیم و دقیقادو دست کت و شلوار هم رنگ هم

شکل برایمان می خرید. تا اینجای کار هیچ مشکل خاصی نداشت

 اما زمانی که لباس ها را می پوشیدیم رهگذران گمان می کردند

من کت و شلوار مرحوم پدر را پوشیده ام و برادرم مال مرا.دم پای

شلوار که در خیاطی اندازه می شد اما آستین کت را مجبور بودیم

تا بزنیم تا آویزان نشود از دست های نحیف مان.

استدلال نهفته در این نوع خرید هم این بود که شما در حال رشد

هستید و من نمی دانم چرا این استلال به این واضحی را درک

نمی کردیم تا پدر نشدیم . انصافا درک برخی مسایل نیاز به

                                 پدر شدن دارد!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

 

کراوات

سال سوم ابتدایی در مدرسه ای نزدیک خونمون درس می خوندم.

یه حیاط وسیع داشت پر از دار و درخت.ضمنا مدرسه  ما دو در داشت

که از دو کوچه مختلف باز می شد.شاید می خواستند دو دره بازی را

آموزش دهند .یادمه یه روز مناسبتی بود و مرحوم پدرم اصرار داشت

که من با کراوات در مدرسه حضور به بقیه برسانم.من هم به دو دلیل

 مخالف کراوات زدن بودم اول اینکه خجالت می کشیدم و دوم اینکه

 کراوات مال پدرم بود با یک ونیم متر طول و من به زحمت قدم به

یک متر می رسید! در یک شور خانوادگی تصمیم بر این شد که من

ادامه کراوات را در شلوارم جای دهم و روی پیراهنم پلور بپوشم تا

 افتضاحی که ببار آورده بودیم مستور بماند. من راهی مدرسه شدم.

در بدو ورود چون هنوز عوامل مدرسه نیامده بودند( آخه من دوست

داشتم هیچکس اولین نفر نباشد و لاجرم به قولی لحافم پشت

 در مدرسه پهن بود .خصلتی که به پسر دومم رسیده و کیف و

کتابش از شب قبل پشت در آماده است)بچه ها به سر و کول هم

بالا می رفتند. در این اثنا یکی از بچه ها مرا با آن هیبت نا مانوس

دید و در یک حرکت آنی به کراوات من چنگ انداخت.من خودم را

عقب کشیدم که فرار کنم و کراوات از شلوارم بیرون آمد و چونان

افساری در دستان آن نا خلف که دور حیاط مدرسه می دوید و مرا

به دنبال خود می کشید.صحنه بسیار خنده دار بود و باعث شد من

 هنوز که هنوز است از کراوات پرهیز کنم 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دختری دلش شکست

رفت و هر چه پنجره

رو به نور بود

بست.

*

رفت و هر چه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه زباله ریخت

پشت در گذاشت

*

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاک روبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

*

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را

به خانه برد

*

سال هاست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سالها ست

عاشق است

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

سال هاست آرزو دارم داستان بنویسم اما مثل هر کار جدیدی

می ترسم . اما امشب دل را به دریا می زنم و شروع می کنم

به شرطی که در حد تیم ملی تشویقم کنید                       

نیش زنبور

من فرزند اول از سومین همسر پدر مرحومم هستم.پدر مرحومم

مثل بسیاری از هم نسل های خودش از کار دنیا هیچ بهره ای نبرده

بود تا جایی که مثلا سماور بغل دستش بود و ایشان مادرم را صدا

می کرد تا برایش چایی بریزد. مسلم است چون حجم در خواست

های ایشان زیاد بود بنابر این همسر اول مهرش را حلال کرده و جان

 به سلامت برده بود و همسر دوم زندگی جاوید در حریم رحمت خدا

 را به زندگی دنیوی ترجیح داده و رحلت کرده بود و این سان قرعه

به نام مادر حقیر افتاده بود.باری من خواهر و برادرانی داشتم که

فرزندانی از من بزرگتر داشتند و من باید در اوان کودکی برای این

بزرگواران در کسوت دایی و عمو نقش بازی کنم که الحق نمایش

 مضحکی بود .مرحوم پدرم که از مال دنیا کم بهره نبود در روستایی

به نام سلطان آباد که من آخرش هم نفهمیدم کدام سلطان آن را

آباد کرده بود، صاحب مقدار چشمگیری آب و زمین بود .برادر بزرگم

 با اهل و عیال در آنجا ساکن و در حقیقت ارباب در سایه آن املاک

بود.پدر هر از گاهی سایه مبارک را بر سر روستا می انداخت و من

هم در رکاب ایشان بودم.هنوز صدای دنگ دنگ زنگوله گوسفندانی

که صبح زود به چرا می رفتند و من با آن صدا از خواب بیدار می شدم

در گوشم طنین انداز است.صدایی که امروز با بوق ماشینها و هیاهوی

برای هیچ زندگی شهری عوض شده است.یکی از تفریحات سالم

بچه های برادرم که ازقضا هم سن وسال بودیم این بود که چوب بلندی

را به عموی عزیزشان که من باشم می دادند و در حالیکه ده ها متر

 عقب تر از من و پشت سرم می ایستادند از من می خواستند تا

 آن را در لانه زنبور هایی که در کنج دیوارها سکنی داشتند نموده

و به اصطلاح شور دهم و چشمتان روز بد نبیند که تا زمانی که پا

به فرار می گذاشتم زنبور ها حسابی از پسم بر می آمدند و برای

دو سه روزی که میهمان آبادی بودیم اسباب خنده بچه های روستا

بودم. ادامه دارد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

معلمی به اعتباری شاید -به ویژه در زمان حاضر- نوعی دروغ گفتن به

خودم باشد چرا که به عادت دیرینه همیشه سعی کردم بچه ها را به

نصایح دلسوزانه اندرز دهم که چنین کنند و چنان نکنند غافل از این که

خودم در زندگی شخصی ام بنا به مناسبات غالب اجتماعی

نمی توانستم آنچه می نمایم باشم! من در حالی از این ضمیر پاکان

می خواستم که به هم مهربورزند،دروغ نگویند،به ندای دل لبیک

بگویند،هرزه نپویند که اجتماع پیرامون شان درست به فاصله یک

دیوار آن سوتر،همه با لبخندی به لب و دشنه ای نهان کرده در پشت

 و مترصد فرو نشاندن در قلب آنکه به او می خندند،و دروغ پردازی

هایی به ضمانت قسم حضرت عباس!و ریاکاری هایی تا مرزفریب

 تمنای دل،و هرزه پویی هایی تا دامنه های روزمرگی هی مالوف،

همه بافته های مرا پنبه می کنند.و من می دانم و آنها هم زیرک تر

 از آن اند که گمان کنم نمی دانند و نمی فهمند! و از خود می پرسم

 زمانی که آن هاگوش به من دارند در دل های مردد شان چه

قضاوتی می کنند و مرا تا چه درجه غرق در بلاهت خود ساخته ام

 می پندارند؟قصد می کنم به خود و به آن ها دروغ نگویم دیگر.

 اما در خود می مانم که پس چرا این همه سال به مدرسه

بکشانیم شان حال که همه آموختنی ها را می توان در تراشه ای

جای داد و در بزنگاه ها از آن بهره برد؟در خود می مانم

                            چون خر لنگی درگل!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سال ها پیش دوستی کتاب ارابه خدایان را به من امانت داد تا بخوانم و برگردانم! چنین

کردم اما مدت ها ذهنم را مشغول کردم به چیزی که بنیان های اعتقادی ام را نشانه

گرفته بود و هنوز هم دست از سرم بر نداشته تا جایی که گاهی آرزو می کردم

کاش آن را نخوانده بودم! این کتاب چاپ سال ۱۳۵۸ بود و بعد ها در زمره کتاب های

نایاب قرار گرفت. اما با کمال حیرت -در حد بیرون آمدن چشم از حدقه-دیروز دیدم

 که کتاب مذکور تجدید چاپ شده آن هم در دولت دهم!برای آن پاسخی نیافتم الا این که

                      سیاست یعنی رام کردن اسب وحشی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

فلسفه روزهای تعطیل چیست؟ اصولا بشر پس از چند روز کار ،

نیازمند تعطیلی و استراحت است و به همین دلیل در تقویم همه

کشور ها چیزی به نام "تعطیلات آخر هفته" خود نمایی می کند.

این که کیفیت تعطیلات در کشورما چگونه است و آیا کمکی به

تجدید قوا و گشایش خاطر آحاد جامعه می کند یا خیر هدف این

 نوشتار نیست.بلکه می خواهم از زاویه ای دیگر به این مقوله

 نگاه کنم و آن هم تعطیلی روزهای خاصی از سال بنا به

"گرامیداشت" یک مناسبت است .در تقویم کشورمان روزهای

زیادی داریم که به ارج نهادن به رویدادی و یا شخصیتی از آن

یاد شده و برخی به دلیل اهمیت مضاعف شان، تعطیل رسمی اند،

تا همیشه در یاد ها بمانند.

در خبر ها آمده بود که در صورت تصویب نهایی تعطیلی ۳ روزه

عید فطر، تعطیلات ۲۹ اسفند و ۱۲ فروردین متعاقباً حذف خواهند

 شد.بد نیست قانون گذاران محترم قدری در این نکته تعمق کنند که

این دو روز ،هر یک یاد آور یک رویداد منحصر به فرداند که

می بایست در اذهان ملت ما باقی بمانند. ملی شدن صنعت نفت

درروزگار خود، اهمیتی کمتر از داستان امروز انرژی هسته ای

 نداشته است و حتی الگویی برای مبارزات سیاسی کشور های

دیگردر آن سال ها بوده است. نیز درسی است برای همیشه تاریخ

که در اثر استقامت ملی می توان دماغ استعمار پیری چون انگلیس

را به خاک مالید -که امروز هم یکی از طرفین دعوای هسته ای با

ماست-.براستی حذف چنین روزی از تقویم ما به خوشنودی او ختم

نخواهد شد؟ ۱۲ فروردین هم یاد آور بزنگاهی در تاریخ ماست.

چگونه است که در جمهوری اسلامی،روز جمهوری اسلامی حذف

شود؟اگر حتی مجبوریم تعطیلات عید فطر را بیفزاییم،چاره ای

دیگربیندیشیم .من نمی دانم چه چاره ای،اما اندیشمندان حتماً

می دانند،اگرطرف سوال قرار گیرند ! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

" ...گاهی شخصیت مردم یک شهر خدشه دار می شود،آن هم به

خاطر استفاده بد از لهجه شان...

...نه تنها مردم اصفهان که حتی استاندار اصفهان هم نسبت به

استفاده بد از لهجه اصفهانی در مجموعه در مسیر زاینده رود

اعتراض کرده است..."  خراسان پنجشنبه چهارم شهریور 89

بر خلاف خبر فوق که مبین یک نوع تعصب به لهجه است

اما من می خواهم از نوعی برخورد دیگر که به تعبیری

"خودسانسوری لهجه ای" نام گذاری اش می کنم ،سخن بگویم.

به عنوان کسی که به دلیل موقعیت های کاری و تحصیلی ام

سالیان متمادی با ایرانیانی از شهر های مختلف حشر و نشر

داشته ام ، بجز درمیان اقوام ایرانی غیر فارسی زبان- مثل

ترک ها که مجبورند با ما به فارسی صحبت کنند-هیچ کجا مثل

خراسانی ها لهجه خود را با یک لهجه "مونتاژ" شده از گویش

مظفرالدین شاهی(تهرانی)معاوضه نمی کنند!نیاز به تفحص زیادی

ندارد. حتی اگر اهل سفرنیستید می توانید سراغ زایران امام

رضا(ع) را بگیرید و در یک برخورد متوجه شوید که بدون

شرمندگی به لهجه های اصفهانی،شیرازی،یزدی و... صحبت

می کنند.لهجه در حقیقت میراثی ازنیاکان ماست.چرا باید به

خود اجازه دهیم که فکر کنیم آن ها به اندازه ما نمی فهمیده اند؟

اگر گمان می رود صحبت کردن به لهجه نیشابوری،سبزواری

یا تربتی ، و در مقیاسی وسیع تر،خراسانی -که به تعبیری

نزدیک ترین لهجه به فارسی اصیل است -خلاف عرف است،

چرا خلاف عرف های دیگر نظیرانواع آرایش مو و مد های

لباس را به سرعت هضم می کنیم؟ از منظری دیگر فتحه،

ضمه یا کسره چه اعتباری به کلمه می دهند که مثلا"رفتم" به

ضم" ت " با "رفتم" به فتح "ت" باید مبین شخصیت آدم باشد!؟

هنوز هم بر این باورم که شخصیت آدم ها به نحوه مواجه شدن

آن ها با موقعیت ها ، به حرمت نهادن به دیگر آفریده های خدا،

و به میزان حقی است که برای دیگران قائل است نه به لهجه او.

چه بسا رفتار یک روستایی ساده دل خوش قلب و البته با لهجه

خاص خودش به چرب زبانی یک آدم هفت خط با لهجه شیرین!

تهرانی،صدها مرتبه شرف دارد. بیایید خودمان باشیم،

                بی تعارف، بی تکلف!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

همه ما بی شک خدایی داریم که خصوصا در گرفت و گیرهای

زندگی، او را یگانه پشتیبان خود می دانیم .گاهی دو نفر با هم

مخاصمه می کنند و وقتی زورشان به یکدیگر نرسید،حریف را

به خدای خود حواله می دهند تا حسابش را کف دستش بگذارد.

در چنین حالی این سوال پیش می آید که :مگر خدای آدم ها با

هم فرق می کند؟به تعبیر من آری.وجدان هر آدمی در حقیقت

نماینده خدای اوست.آدمی که در زندگی فقط خودش را می بیند

ودوست دارد تمام هستی را برای خدمت به منافع فردی اش

بسیج کند،خدایی دارد که فقط باید بیماری اورا شفا دهد،

قرض های او را بپردازد، دشمن او را نابود کند،و ...

اما کسی که دلی به وسعت دریا دارد از خدایش می خواهد

تا همه کسانی را که دوستشان دارد و همه آفریده های

پروردگار در سلامت و آسایش بزیند و او اسباب دردسر کسی

نشود.به تفاوت دعا های صحیفه سجادیه و دعا های خودمان

توجه کنیم موضوع دست مان می آید که از کدام گروهیم!

پس بی خود خدای عالمیان را که یکی هست و نیست الا او، در

حساب و کتاب های شخصی و بده بستان های روزمرگی مان

هزینه نکنیم تا وقتی خواهش های پلیدمان برآورده نشد حتی در

دل، به بزرگواری او شک نکنیم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط محمد  |