آنچه تا این شماره خواندید خاطرات سال های تحصیل ابتدایی من بودند.چیز
بیشتری یادم نمی آید الا خاطرات جسته و گریخته ای که یا خیلی ارزش
بازگویی ندارند و یا آنقدر از آنها نمی ماند بعد از عبور از زیر تیغ خود سانسوری!
( چون هر چیزی را که نمی توان به زیور طبع آراست.وقتی ما حرف می زنیم
خیلی راحت می توانیم چشممان را سفید کنیم و بگوئیم: کی؟ من؟
اصصصصلا.ولی وقتی چیزی را می نویسیم و منتشر می کنیم فقط
توانایی های خیلی خاص می خواهد! که زیرش بزنیم. و من هم الحمدلله
سیاستمدار نیستم که آراسته به چنین ظرایفی باشم.) بگذریم.
آنچه در پی خواهم نگاشت خاطرات دوران راهنمایی است یعنی
سال های منتهی به انقلاب.اوج راهپیمایی ها، تعطیلی مدارس،سقوط
رژیم شاه،پیروزی انقلاب و آغاز جنگ.مقطعی که نوجوانی ما را به شدت
تحت تاثیر قرار داد آنهم در یک شهر کوچک مذهبی. مدرسه ما در کوچه ای
واقع شده بود که از دو طرف منتهی به خیابانی به نام "گل" بود، با بلواری
در وسط، پر از گل و درختچه های کاج.انتهای این خیابان به "باغ ملی "
ختم می شد که با انبوهی از پله های سنگی، بسیاراز خیابان مرتفع تر
می نمود.کنار این باغ ملی سینما مولن روژ واقع بود و داخل آن هتلی
که مجهز به "بار مشروب فروشی "بود.( البته ما به چشم خودمان ندیدیم.
دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ)از کوچه که وارد مدرسه می شدیم،یک "رمپ"
- سرازیری – ما را به پایین هدایت می کرد. حیاط دو بخش شمالی و
جنوبی داشت که در بخش شمالی که چند پله مرتفع تر بود ،یک ساختمان
نسبتا نوساز دو طبقه واقع بود و در بخش جنوبی یک ساختمان قدیمی
با نمای آجری و یک طبقه.کلاس ما مشرف به حیاط ورزش بود و از آنجا که
معلم ورزش ما بسیار خوش تیپ بود لذاست که معلم فارسی ما که آن
زمان خانمی مجردو نسبتا زیبا بود و به شیوه مرسوم قبل از انقلاب لباس
می پوشید، تمام زنگ"فارسی" را به گفتگو های شیرین فارسی زبانانه!
با معلم ورزش خوش تیپ مدرسه مان می گذراند.( واین نتیجه اش است
که من حالا نمی توانم مثل داستایفسکی مطلب بنویسم! همین کارا
رو می کنن بعضی از معلم نما ها! که استعداد های دانش آموزان هدر
می رود. البته از حق نمی توان گذشت که "گفتگوی فارسی زبانانه "
مان در حد بازی های آسیایی تقویت شد .یک معلم علوم داشتیم به
نام آقای سیاری( نه اینکه اسم آن دو معلم یادم رفته باشد. نخیر!
"ممیزی" کردم تا "فارسی را پاس بدارم." )که مردی جالب بود .
دو تا سئوال که میپرسید ناگهان فیوز می پراند و فوری کمربند چرمی اش
را می گشود و می افتاد به جان ما مثل افتادن به جان اسب!.ساعتی بند
فلزی داشت که در اثر حرکات موزون ایشان هنگام افتادن به جان ما ، از
دستش باز می شد. در اینجا دو گزینه پیش روی آقای سیاری بود، گزینه
الف: ساعت را مجددا به دست می بست که معنی اش این بود که چند
ضربه بیشتر نوش جانمان نمی شد و گزینه ب : ساعت را روی میز
می گذاشت که مترادف بود با تغییر رنگ پوست بدن ما به بنفش بادمجانی !
بعد ها فهمیدم که پیشرفت شگفت آور من در درس فیزیک مرهون درس علوم
آن سال مان بود. مثلا بعد ها که "قانون سوم نیوتن " را خواند م یاد "عمل" آقای
سیاری و "عکس العمل " خودمان افتادم که در مقدار "مساوی" و در "جهت"
عکس هم بودند.( یعنی ما با همان سرعتی که او به سویمان خیز بر می
داشت،بطرف مخالف می جهیدیم بلکه جان بدر بریم!)خیلی زود سال اول را
به پایان برده و راهی کلاس دوم شدم.این سال مصادف با اوج گیری مبارزات
مردمی بود. روزی عده ای جوان خشمگین که صورت های خود را پوشانده
بودند،به مدرسه ما هجوم آوردند تا عکس های شاه را معدوم کنند. این
وضعیت برای من که پسر بچه ای 12 ساله بودم ،بسیار نا متعارف بود.
بنابر این برای گریز از این وضع به سمت "کارگاه" مدرسه دویدم.درب
کارگاه قفل بود و من گیر افتاده بودم و چون نیاز به یک شلوار تمیز! داشتم ،
یاد پدر بزرگ یزدی ام افتادم
ادامه دارد
